بازخواني خاطرات شاهد نخستين صعود به اورست

جن موريس

در آخرين روزهاي قرن بيستم مجله امريکايي تايم در ويژه نامه يي که به معرفي صد قهرمان و سمبل سده سپري شده اختصاص داشت، فتح اورست توسط «ادموند هيلاري» زنبوردار و «تنسينگ نورگاي» شرپا را مويد قدرت اراده فروتنانه اين دو دانست. بازخواني خاطرات خانم «جن موريس» همراه دو فاتح در هيات بريتانيايي فاتح اورست در سال 1953، به مناسبت مرگ «سر ادموند هيلاري» صورت مي گيرد که جمعه گذشته در 88 سالگي بسياري از ناگفته هاي نخستين فتح اورست را با خود به دنياي ديگر برد.

---

روز 29 مه 1953، ادموند هيلاري از نيوزيلند و تنسينگ نورگاي از نپال نخستين ابناي بشر بودند که قله «اورست» را که بوميان «چومولونگما» مي ناميدند، به ارتفاع 29028 فوت فتح کردند؛ بلندترين مکان روي زمين. با هرگونه استاندارد معقول، اين کار اتفاق بزرگي نبود. هواپيما خيلي پيش از آن برفراز قله پرواز کرده بود و طي چند دهه پس از آن نيز صدها آدم ديگر با مليت هاي متنوع اورست را دوباره فتح مي کردند. پس چه چيز جالب توجهي در رسيدن به بالاي يک کوه مي توانست وجود داشته باشد؟

اين صعود از نظر جغرافيايي موفقيتي محسوب نمي شد و در حالي که تحقيقات علمي تسريع شده بودند ديگر جاي تازه يي در جهان براي کشف شدن باقي نمانده بود، اما هنوز نام هاي هيلاري و تنسينگ در هر زباني مفهوم قهرمان را متبادر مي کند، تا حدي بدين خاطر که آنها حقيقتاً مرداني قهرمان منش بودند ولي دليل اصلي اين است که آنها خواه ناخواه روح زمانه خود را نمايندگي مي کردند. جهان اوايل دهه 50 ميلادي هنوز تا حدودي خمار جنگ جهاني دوم بود که کمتر از يک دهه پيش از آن به پايان آمده بود. همه چيز داشت تغيير مي کرد. قدرت هاي سترگ گذشته در حال سقوط بودند و مردان جديدي به پا مي خاستند. توده هاي وسيع مردمان بيچاره آسيا و آفريقا بر اثر خود آگاهي به تکاپو افتاده بودند.

«هيلاري» و «تنسينگ» تحت حمايت امپراتوري بريتانيا به هيماليا رفتند. هيات اعزامي، هيات بريتانيايي اورست بود، سال 1953 و به رهبري کلنل «جان هانت» يکي از اصيل ترين «جنتلمن »ها. لحظه يي تاريخي بود که دو کوهنورد جاودانه شدند، يکي از کلني تاج نشان (بريتانيا) مي آمد و ديگري از دل ملتي که براي مدت هاي مديد در نقش حائل به امپراتوري راج (هندوستان) خدمت مي کردند، اما من مطمئن هستم که آنها تا وقتي آخرين شيب برفي را به سوي قله در مي نورديدند هيچ اختلاف نظري با هم نداشتند. هر دو مرد مستقيم به پيش مي رفتند. تنسينگ يک کوهنورد حرفه يي بود برخاسته از جماعت «شرپا» بر کوهپايه هاي اورست. پس از چند صعود به کوهستان به واقع او براي رسيدن به اوج دلايلي شغلي داشت، اما همچنين قصد داشت بر فراز بلندترين برف ها، درخواستي از خدايان (تبتي) به جاي گذارد که براي مدت هاي طولاني هيبت مقدس «چومولونگما» را نزد ملت او به نظر مي آوردند. حرفه اصلي «هيلاري» زنبورداري بود و از نظر شخص خودش اگر سگک کمربند را به قصد رسيدن به بلندترين قله محکم نمي کرد کمتر از يک بشر واقعي بود و البته همه اينها مشهورش ساختند، اگرچه اين دو قهرماناني از گونه اساطيري نبودند که با اهدافي غول پيکر درآويزند، با افتخار فک بزنند و خودشان را مهم جلوه دهند.

چنين شخصي مي توانست «جرج مالوري» باشد که در 1924 در اظهارنظري مشهور گفت مي خواسته اورست را فتح کند «چون آن آنجاست،» اما اگر هم او به قله رسيده باشد، زنده نماند که افسانه اش را روايت کند. هيلاري و تنسينگ دو دوست بشاش و شجاع بودند و کاري را مي کردند که از انجام دادنش لذت مي بردند و به بهترين شکل هم از عهده اش برآمدند و به طرز عجيبي کنار هم جفت شدند. هيلاري قد بلند بود، بدقواره، درشت استخوان و با صورتي دراز و با شکلي نامتجانس قدم برمي داشت که راه رفتنش بيشتر به زرافه شباهت مي برد. او عادتاً يک کلاه دست دوز به سر مي گذاشت با دنباله يي کتاني که در فيلم هاي قديمي بر سر لژيونرهاي خارجي فرانسوي ديده بوديم. تنسينگ در مقايسه يک مدل مد هيماليايي محسوب مي شد؛ کوچک، تر و تميز، مرتب و قهوه يي مثل يک توت، با اعتماد به نفس راه رفتن يک گربه. هيلاري در هم مي رفت، تنسينگ لبخند مي زد. هيلاري قهقهه مي زد، تنسينگ تبسم مي کرد. هيچ يک از اين دو مشخصاً از چيزي ناراحت نمي شدند و از طرف ديگر هيچ کدام به ماجراجويي خارج از قاعده نمي پرداختند، چنان که فتح آنان قرباني بزرگي نداشت. در جريان صعود بريتانيايي 1953 هيچ کس کشته، معيوب يا حتي سرمازده نشد. البته خيلي هم کم حرارت نبودند مگر در يک احساس مشترک فني. دو عضو مصمم از يک تيم بودند و در حرارت سفرشان همين بس که نخستين کلمات هيلاري پس از بازگشت از قله خطاب به يکي از دوستان نيوزيلندي اش «جرج لو» چنين بودند؛«جرج ما آن حرامزاده را رام کرده ايم.» نکته حقيقي در کوهنوردي به عنوان يکي از دشوارترين ورزش ها آن است که روح انسان در مقابل فرديت محک مي خورد. اينجا تو چيزي فراتر از مضمون به چنگ نمي آوري و حتي به خاطر آن به پيروزي فکر نمي کني و در اغلب موارد قهرمان نمايي در آن بخش فرعي داستان است. اگرچه سرنوشت هيلاري و تنسينگ بود که به سمبل هايي بسيار مشهور بدل شوند و اين نبود به جز ابعاد واقعي اين مردان که در خلال ساليان به شکل حقيقي در تکرار روايت داستان صعود بيشتر و بيشتر رشد يافتند. شايد آنها در ابتدا تنها فکر مي کردند که نخستين صعود به يک تپه صعودي به جاودانگي است؛ شايد آنها از روي غريزه دريافتند سرنوشت جايگاهي ديگر برايشان در نظر گرفته است. با گذشت زمان اين دو نه فقط به طور خاصي نمايندگان ملت هايشان بودند که نيمي از بشريت را هم نمايندگي مي کردند. فضانوردان ممکن است ادعا کنند که تمام بشريت را نمايندگي مي کنند، هيلاري و تنسينگ، اما در داستاني کم اهميت تر آمدند تا به افتخار ملل کوچک دنيا آن بالا قامت راست کنند؛ ملت هاي جوان، آنهايي که محو مي شدند و آنهايي که ظهور مي کردند. البته هر دو با نشان هاي افتخار جهاني پذيرايي و از سوي همه ملل به رسميت شناخته شدند. هر دو به پر استقبال ترين شهروندان کشورهايشان (نيوزيلند و نپال) تبديل شدند و نام ملتشان به واسطه آنها در سراسر دنيا پيچيد و در عين حال هر دو بيشتر عمرشان را وقف شادي بخشي ناشناخته از نوع بشر کردند؛«شرپا»ها و مردم تنسينگ، بوميان راستين منطقه اورست. تنسينگ که در 1986 چشم از جهان فرو بست قهرمان کاريزماتيک آنها و يک الگوي زنده براي قابليت هايشان بود. «اد هيلاري» مرشد کهن آنها، سال ها از عمرش را در اين کشور صرف نظارت بر احداث فرودگاه ها، مدرسه ها و بيمارستان ها کرد و کاري کرد که موجوديت «شرپا» بهتر به جهان شناسانده شود. بنابراين هر دو آنها از جشني که برايشان برپا شده بود براي به پا خيزاندن يک سوم بد اقبال بشريت بهره بردند، مردماني که عموماً نمي توانستند وقت و انرژي شان را براي توسعه مناطق کوهستاني به کار گيرند، فقط بدين خاطر که آه در بساط نداشتند. من اين دو مرد را از وقتي نخستين بار در کوهستان ملاقاتشان کردم، دوست داشتم؛ از حدود نيم قرن قبل. ولي در سال هاي متعاقب صعود سعي در ستايش آنها داشتم. گمان مي کردم نشان «قهرماني» شان کاري فراتر از انگيزه بخشي نژاد «گانگ - هو» - مردم تبت- انجام خواهد داد. آيا در آن زمان حقيقتاً فتح اورست براي نخستين بار زير گام هاي آنها براي نژاد بشر معنايي ويژه داشت؟ در سال هاي بعد آنچه مي شد از اين خاطره باشکوه استخراج کرد، اعتباري بود براي شايستگي، رأفت و سادگي فاخر نژاد بشر.هيلاري و تنسينگ اين را با «رام کردن آن حرامزاده» به اثبات رساندند.