کلاغ ها

توهین به رزا علیپور جان‌باخته کوهستان در جلسه باشگاه دماوند

 

گزارش طیبه طاهری از جلسه هفته‌گی باشگاه دماوند:

 

حکایت ما و فرهنگ کوه نوردی مان!!

 

عصر روز دوشنبه 4 بهمن 1395 برای دیدار دوستی در محل سالن اجتماعات باشگاه دماوند حضور پیدا کردم. بر حسب اتفاق ، این حضور من همزمان شد با نشست هفتگی باشگاه که هر دوشنبه در این محل برگزار می شود.  اما این بار با عنوانی متفاوت و در نوع خود جذاب : «کارگاه بررسی و جلوگیری از حوادث کوه نوردی!!».


 از آنجایی که بسیار به این بحث علاقمند هستم فرصت را غنیمت شمردم و تصمیم گرفتم از این فرصت بر ای اضافه کردن بر دانسته هایم استفاده کنم... ظاهرا برنامه ریزی جلسه به این شکل بود که مجری و یا بهتر بگوییم مدرس کارگاه با طرح تعدادی حادثه کوه نوردی ، به آنالیز آنها بپردازد. اولین موردی که بررسی شد حادثه گم شدن کوه نوردان مالزیایی در مسیر جبهه جنوبی دماوند بود که آذرماه امسال اتفاق افتاده بود. مدرس کارگاه پس از بحث و تبادل نظر  با حاضرین در جلسه ، به بیان مشاهدات عینی خود در این حادثه پرداخت. ماحصل این بحث لیستی از خطاهایی بود که مسبب بروز چنین حادثه ناگواری شده بود.


و اما حادثه دوم : شروع نقد و بررسی حادثه دوم با جمله ای عجیب بود که البته با لحنی عجیب تر ادا شد : "رزا  علیپور رو که همه تون خوب می شناسید..." و این جمله شروعی بود بر بیان زنجیره ای از جملات توهین آمیز که یکی پس از دیگری بر زبان می آمدند!


جملاتی از این قبیل:
"برای من جالبه .... کسی که  توی کوه روی نایلون سر می خورده بعد از مرگش برای ما میشه کوه بانو!!" لحن صحبت مدرس کارگاه بسیار برایم جالب بود. ایشان را قبلا ندیده بودم. اما نامشان را شنیده بودم : آن هم در گزارش همین حادثه! درست حدس زده اید: ایشان یکی از همان دونفری بود که در همین حادثه تلخ ، از کمک به مصدوم سرباز زده بودند!! یکی از دو نفری که تایم صعود برایشان نسبت به جان یک انسان ارجحیت داشت!!


بی اختیار به یاد بخش هایی از گزارش حادثه افتادم که به قلم  نیما اسکندری  نوشته شده بود:
ناگهان دو نور را دیدیم. دو همنورد از باشگاه دماوند(ح .م و ا.خ) بودند. رسیدند و مصدوم را دیدند. یکی از آن ها کیسه بیواکی را داد و گفت " ما برنامه مون یک روزه اس و تایممون باید تو 24 ساعت باشه... از ما که واسه این کاری بر نمیاد...ما می ریم"و رفتند.گیج و منگ این حرف ها بودم.کلمات در مغرم می چرخید. تایم،صعود یک روزه و جان این دختر که تنها امیدش ما بودیم و اینقدر راحت نادیده اش می گرفتند. ای کاش این حرف را نمی زدند.


قریب به یک سال از این حادثه تلخ می گذرد... نقدهای بسیاری در این رابطه مطرح شده و کالبد شکافی حادثه و امداد بارها و بارها توسط افراد مختلف انجام شده است... متاسفانه مصدوم حادثه علی رغم تلاشهای فراوان کوه نوردانی که نجاتش دادند پس از طی دوره سخت بیماری دار فانی را وداع گفت.


در اینکه در بروز این حادثه تلخ تعداد زیادی از خطاهای انسانی و در یگ کلام « غیر حرفه ای گری ها» دخیل بوده است هیچ شکی نیست...فرد حادثه دیده بدون داشتن تجربه صعود تابستانه دماوند ، اقدام به صعود زمستانه کرده ، آن هم یکروزه ! تجهیزاتش مناسب نبوده... کلنگ و کرامپون به همراه نداشته ، آموزش ندیده بوده و... اما هیچ یک از این ها دلیل نمی شود برای توجیه بی تفاوتی و بی مسئولیتی ما... و اینکه پس از گذشت قریب به یک سال از این حادثه ، نه تنها مسئولیت بی توجهی خود را نپذیریم و گردن نگیریم بلکه از دیگران مطالباتی هم داشته باشیم و در قالب کارشناس تحلیل گر حوادث همه تقصیرات را به گردن دیگران بیندازیم!! آیا اساسا چیزی به نام «وجدان انسانی » در نهاد چنین انسان هایی وجود دارد؟


متاسفانه کوه نوردی ما به ابزاری برای خودنمایی تبدیل شده است. البته جامعه کوه نوردی ما نیز بخشی از جامعه رو به زوال ماست که درآن روز به روز ارزش ها کمرنگ تر و ضد ارزش ها پررنگ تر می شوند. اما به راستی با کدام منطق می شود این رفتارها را توجیه کرد؟


افرادی که حاضر نمی شوند به یک مصدوم با بدترین شرایط کمک کنند چون تایم صعودشان خراب می شود چه توجیهی برای این رفتارغیرانسانی خود دارند؟

 
آیا فردی که می تواند خودش رو تا بارگاه سوم برساند تا زمانش زیر 24 ساعت شود  توانائی یک یا دو ساعت ایستادن در آن شرایط را نداشته است؟ اگه وضعیت جسمی این افراد نامناسب بوده آیا پس از رسیدن به بارگاه سوم استراحت کرده اند یا به طرف پائین ادامه مسیر داده اند؟ (به گفته شاهدان عینی این دونفر در روز حادثه خودشان را به بارگاه سوم رسانده اند)

 

آیا افرادی که در عملیات امداد به صورت داوطلبانه شرکت کرده اند خسته نبوده اند؟ مگر صعود آنها یکروزه نبوده است؟؟ حتی اگر بپذیریم که این دونفر به علت خستگی توانایی شرکت در عملیات امداد و انتقال مصدوم را نداشته اند   سوال اینجاست که نمی توانستند مدتی صبر کنند و وضعیت مصدوم را چک کنند؟  کارهای کمک های اولیه را انجام بدهند ؟وضعیت مصدوم راچک کنند ؟

 

اگر مصدوم خونریزی داشت کنترل خونریزی رو انجام بدهند؟ نمی توانستند به سمت بارگاه سوم رفته و چند نفر رابرای کمک بالا بفرستند ؟


و هزاران هزار چرای دیگر ...که در ذهنم مطرح شد.
تداعی آن حادثه تلخ و البته ترکیب آن با این سخنان جالب به شدت من را تحت تاثیر قرار داد...بی اختیار از جا برخاستم و جلسه را ترک کردم.


▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️▪️

پی نوشت :
برای روح زنده یاد رزا علیپور آرزوی آرامش دارم... و آرزوی سلامتی و موفقیت برای عزیزانی که در سخت ترین شرایط برای نجات او تمام تلاش خود را به کار بستند.


✳️طیبه طاهری...اسفند ۹۵✳️

 

منبع: گروه تلگرامی سیمرغ(سعید صبور)
ارسال: نیما اسکندری

دزدی از  کوهنوردان

چهار پسر زورگیر که از کوهنوردان سرقت می‌کردند، بازداشت شدند. متهمان مدعی شدند که پس از زورگیری با پول‌های سرقتی قلیان می‌کشیدند!

چندی قبل سه مرد میانسال سراسیمه به اداره پلیسی در شمال تهران رفتند و از چهار پسر زورگیر شکایت کردند.

یکی از شاکیان در توضیح ماجرا گفت: ما سه نفر کوهنورد هستیم و آخر هر هفته به کوهنوردی می‌رویم. امروز مثل همیشه قبل از طلوع‌آفتاب سه‌نفری راهی کوه شدیم تا اینکه ساعتی قبل برای استراحت به کنار رودخانه‌ای رفتیم. دقایقی از آمدن ما به کنار رودخانه گذشته بود و ما در حال خوردن چایی بودیم که خودروی پرایدی با چهار سرنشین در نزدیکی ما توقف کرد. چهار پسر جوان از خودرو پیاده شدند و ابتدا به اطراف نگاهی کردند و بعد به طرف ما حرکت کردند. احتمال دادیم آنها قصد دارند کنار رودخانه استراحت کنند، اما با چاقو به ما حمله کردند. آنها تهدید کردند هر چه پول و اموال قیمتی داریم به آنها بدهیم.

من از ترس شوکه شده بودم، اما دو نفر همراه من در برابر آنها مقاومت کردند که مردان خشن با دسته‌های چاقو چندین ضربه به سر آنها زدند تا اینکه دوستان من تسلیم شدند. در نهایت آنها پس از گرفتن پول‌های ما، کاپشن، عصا و کوله‌پشتی کوهنوردی ما را هم سرقت کردند و با خودروشان از محل گریختند. وی ادامه داد: ما تنها کاری که کردیم موفق شدیم شماره پلاک خودروی زورگیران را یادداشت کنیم. با طرح این شکایت،‌ پرونده به دستور قاضی علی وسیله ایردموسی، بازپرس شعبه پنجم دادسرای ناحیه 34 برای رسیدگی در اختیار تیمی از کارآگاهان پلیس آگاهی قرار گرفت. مأموران پلیس در نخستین گام شماره پلاک سارقان را از سامانه پلیس استعلام گرفتند که مشخص شد خودرو متعلق به مرد جوانی به نام فریبرز است. بدین ترتیب فریبرز به عنوان مظنون اصلی این حادثه Incident تحت تعقیب قرار گرفت تا اینکه چند روز قبل مأموران وی را بازداشت کردند.

او پس از دستگیری ابتدا منکر زورگیری شد، اما وقتی با شاکیان روبه‌رو شد، چاره‌ای جز بیان حقیقت نداشت. وی در بازجویی‌ها اعتراف کرد با همدستی سه‌نفر از دوستانش به نام‌های ایرج، فرهاد و شروین روز حادثه از مردان کوهنورد زورگیری کرده است. در ادامه مأموران سه همدست وی را شناسایی و بازداشت کردند. صبح دیروز چهار متهم برای بازجویی به دادسرای ویژه سرقت منتقل شدند.

یکی از متهمان در بازجویی‌ها گفت: من دانشجوی دانشگاهی در حوالی تهران هستم. ما چهار نفر از دوستان قدیمی و بچه یک محل هستیم به همین دلیل همیشه با هم به تفریح می‌رویم.

وی ادامه داد: ما چهار نفری هر هفته برای کوهنوردی و تفریح به کوه می‌رویم و بعد از کوهنوردی هنگام بازگشت به خانه ابتدا در قهوه‌خانه قلیان می‌کشیم و بعد راهی خانه‌مان می‌شویم. ما کشیدن قلیان در کوه را خیلی دوست داریم و به آن عادت کرده‌ایم به طوری که به بهانه کشیدن قلیان به کوه می‌رویم. روز حادثه پس از کوهپیمایی به قهوه خانه‌ای در همان نزدیکی رفتیم و ساعتی قلیان کشیدیم. وقتی از قهوه‌خانه بیرون آمدیم تا راهی خانه‌هایمان شویم دوباره هوس کردیم قلیان بکشیم، اما پولی برای آن نداشتیم که یکی از دوستان پیشنهاد داد از کوهنوردان زورگیری کنیم. من و فرهاد قبول نکردیم، اما ایرج و شروین آنقدر اصرار کردند که ما هم وسوسه شدیم و قبول کردیم. ساعتی در آن حوالی کمین کردیم تا در فرصتی مناسب از کوهنوردان زورگیری کنیم تا اینکه متوجه شدیم سه کوهنورد میانسال برای استراحت به کنار رودخانه رفتند که به سراغ آنها رفتیم و با تهدید چاقو زورگیری کردیم.

پس از زورگیری به قهوه‌خانه‌ای رفتیم و با پول‌های سرقتی قلیان کشیدیم.  سه متهم دیگر هم در بازجویی‌ها با اظهار پشیمانی حرف‌های فریبرز را تأیید کردند.

متهمان به دستور قاضی "علی وسیله ایرد موسی" برای ادامه تحقیقات و شناسایی شاکیان احتمالی در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی قرار گرفتند.

 

با تشکر از کوهنوشت

 

تبریک به جامعه ورزشی

تیم ملی اسکی آلپاین ایران در رقابت‌های ارتش‌های جهان عنوان سوم را بدست آورد.

به گزارش روابط عمومی فدراسیون اسکی, اسکی بازان ایران در رقابت‌های اسکی

ارتش‌های جهان به میزبانی روسیه موفق شد به کسب عنوان سوم در بخش تیمی شد.

اسکی بازان آلپاین ایران در این رقابت‌ها در بخش تیمی پس از کشورهای ایتالیا و آلمان

عنوان سوم را کسب کردند.

سرپرستی تیم ایران در این رقابت‌ها بر عهده سرهنگ میرزاحسینی است.

خبر

فدراسیون جهانی کوهنوردی تمامی فدراسیون‌های عضو را تشویق کرده تا به طرح “هفت راه”(Seven Ways) در خصوص احترام به کوهستان بپیوندند. این هفت راه به توصیه فدراسیون جهانی عبارتند از:

۱_سفر و کوهنوردی در زمان و فصل مناسب:
چرا بدنبال کوه‌های کمتر شناخته شده نباشیم؟ یا در فصل کم رفت و آمد یا فصلی که در کوهستان رفت و آمدی نیست صعود نکنیم؟ این کار باعث می‌شود تا در فصول پر رفت و آمد کوه، تاثیر کمتری بر آن داشته باشیم.

۲_عاقلانه و هوشمندانه سفر کنیم:
از ابزار و وسایلی که دی-اکسید کربن کمتری تولید می‌کند استفاده کنیم. برای مثال استفاده جمعی از اتوبوس، قطار و همسفر شدن با یکدیگر در مسیر کوه و خانه. در رفت و آمد‌های مکرر استفاده از دوچرخه، پیاده روی، وسایل حمل و نقل عمومی و اسکیت بورد و …

۳_حمایت از شیوه‌های پایدار و ثابت:
بدنبال مشاغل و خدماتی که بصورت ثابت در خدمت صنعت جهانگردی و کوهنوردی هستند مانند برندهای اسکی، هتلها، کمپانی‌های سیاحتی و ماجراجویی، خدمات مسافرتی و فعالیتهایی که بدنبال کمک به توسعه پایدار هستند باشیم. در رفت و آمد‌های خود از محصولات محلی منطقه استفاده کنیم و همچنین بدنبال راه حلی برای جایگزینی انرژی‌های تجدید ناپذیز باشیم.

۴_کوهنورد محترم و مسئولیت پذیری باشیم:
اغلب مواقع ذهن گردشگران چنین است: “اینجا حیات خلوت (سرزمین) من نیست. اهمیت نمی‌دهم.” این در رفتار توریست‌ها با محلی‌ها، فرهنگ جامعه و طبیعت تاثیرگذار است. به محلی‌ها و طرز پوشش آنها احترام بگذاریم و با کوهنودان دیگر با احترام رفتار کنیم. در خصوص مسئولیت‌پذیری هم پیش از رفتن به کوهستان از پیش‌بینی وضعیت آب و هوا اطلاع پیدا کنیم. با خدمات دهندگان محلی یا راهنماها مشورت کنیم و به نحو احسن برای رفتن به کوهستان آماده شویم. اگر رهسپار مناطق اسکی هستیم مطمئن شویم که جستجوگران و تیم امداد و نجات می‌توانند با آمادگی، راهنمایی، پیش بینی هوا و دانش مناسب از ما محافظت کنند. اگر بی‌تجربه هستیم حتما از راهنما استفاده کنیم.

۵_بجای نگذاشتن هیچ اثری:
محیط کوهستان سالیانه در معرض تهدید از جانب گردشگران قرار دارد. این گشت و گذار گردشگران به دلایل مختلفی صورت می‌گیرد، آنها طالب افزایش آدرنالین، چالش، لذت، ارتباط با دیگران و طبیعت زیبا و بیش از اینها هستند. گیاهان و جانوران و طبیعت وحشی نیز درکوهستان به سر می‌برند، همچنین جوامع کوهستانی و شهر‌ها و کشور‌های پایین دست به آبهای حاصل از ذوب یخها برای امرار معاش و زندگی نیازمندند. هر چه با خود به کوهستان می‌بریم (پسمانده‌ها، پلاستیک و …) با خود برگردانیم، در مسیرهایی قدم بگذاریم که توسط مقامات محلی ایجاد شده، زیرا برای حفاظت و سلامت گردشگران و حفظ جانوران و گیاهان محلی و دوری از کشمکش میان انسانها و حیات وحش ساخته شده‌اند. این موراد را حتی وقتی خارج از این محدوده‌ها هستیم رعایت کنیم.

۶_کاهش، استفاده مجدد، بازیافت، بازآفرینی لوزام:
در قرن ۲۱ به سر می‌بریم، نباید از علم و دست آوردها و فناوری جهانی که در دسترس می‌باشند، چشم پوشی کنیم. تاثیر بر محیط را کاهش دهیم، از لوازم دوباره استفاده کنیم، زباله‌هایی که قابل استفاده مجدد نیستند بازیافت کنیم و اشیاء و لوازم جدید بسازیم.

۷_بازگویی تجارب:
تعداد کمی بدون عشق به کوهستان، به آن سفر می‌کنند. تجارب خود را با دوستان، بستگان، همکاران و شرکای تجاری خود در میان بگذارید. بعنوان یک الگوی خوب چنان تشویق، القاء و عمل کنید تا دیگران نیز به کوهستان احترام بگذارند و نسلهای بعدی از لذت فعالیت، تفریح و بودن در کوهستان بهره‌مند شوند. اینکه این سازمان چگونه در تلاش برای رفع نیازها و موانع موجود بر سر راه توسعه پایدار و پررونق گردشگری کوهستان است را با دیگران در میان بگذارید

کوه نویس رفت

درگذشت ورزشی‌نویس بزرگ در آندورا / نوشته‌ای از دل اورست، به قلم کاظم گیلان‌پور

از متن کتاب استاد گیلان‌پور: موضوع اورست تنها بار بردن تا ارتفاع ۸۵۰۰ متر، نفس نفس زدن، از سرما منجمد شدن، جان دادن و بالاخره فقط صعود به قله آن نیست.

ایران ورزشی آنلاین / کاظم گیلان‌پور، سردبیر کیهان ورزشی در دهه ۵۰ و از نویسندگان نامدار در روزنامه‌نگاری ورزشی بود. او در سن ۹۲ سالگی در کشور آندورا درگذشت. گیلان‌پور نقش مهمی در تحو‌لات روزنامه‌نگاری ورزشی در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ داشت و در کنار نو‌یسندگانی همچون مهدی دری و د.اسدالهی از شاخص‌ترین نویسندگان ورزشی بود. گیلان‌پور همچون هم‌نسلانش در روزنامه‌نگاری ورزشی، از متخصصین و ورزشگران مطرح بود و از او با عنوان پدر کوهنوردی یاد می‌کنند. گیلان‌پو‌ر از اولین مربیان کو‌هنوردی بود و در  اسکی نیز سالیان سال مربیگری کرد. شاید انتخاب آندورا برای محل زندگی، کوهستانی بودن این کشور (میان فرانسه و اسپانیا) بود. گیلان‌پور در آندورا اسکی تدریس می‌کرد.

روزنامه‌نگاری ورزشی در ایران چهره‌های ماندگار و تأثیرگذاری را از دست داده که بخشی از تاریخ ورزش ایران را در سینه داشتند و اکنون حسرت از دست دادن کاظم گیلان‌پور به این حسرت افزوده است.

به بهانه درگذشت استاد گیلان‌پور، روزنامه‌نگار اهل رشت که کوهنورد و اسکی‌باز پیشرو بود، بخشی از مقدمه کتاب پیروزی بر اورست را می‌خوانیم، کتابی به قلم کاظم گیلان‌پور که از نگاه او به ورزش خبر می‌دهد:

 

سی و دو سال بود که بشر در پای اورست تلاش می‌کرد، با روشهای گوناگون بر این قله یا قله سفید پوش حمله می‌برد و پیروز نمی‌شد اما هیچگاه نیز از پای نمی‌نشست و حتی فکر انصراف از ادامه این تلاش را به‌سر راه نمی‌داد.

بعید نیست هنگامی که کولاک‌های نابودکننده اورست کوهنودران را حتی از انجام ضروری ترین احتیاجات اولیه یعنی نفس کشیدن باز می‌داشته موقتاً این فکر به سر آنها راه یافته باشد که دیگر به آن جهنم ( جهنم سفید ) باز نگردند ولی همینکه آسایش خود را بازیافته و اندکی می‌اندیشیدند تصمیم می‌گرفتند به‌ هر قیمتی که باشد اراده‌ی خود را بر این بلندترین آسمان خراش روی زمین تحمیل نمایند. اما از این کار چه سودی حاصل است؟

مالوری که چندین بار به اورست حمله برد و سرانجام در ۱۹۲۴ نزدیک قله آن وضع اسرار امیزی جان داد این ( معنای بزرگ ) را فیلسوفانه در قالب جمله ای ( خیلی کوچک ) بیان داشت وقتی که از او پرسیدند ( اینهمه تلاش که در این راه می کنید برای چیست ؟ ) پاسخ داد دلیلش آن است که اورست آنجا هست، یعنی اگر اورست نبود ما آنجا نمی‌‌رفتیم یعنی چون اورست در روی کره‌ی ماست، ما ساکنین کره‌ی زمین باید آن را بشناسیم و نباید اجازه دهیم با این همه پیشرفتهایی که کرده ایم هنوز هم نقطه یا نکته مجهولی در روی کره زمین باقی باشد.

یعنی اینکه بشر با اینهمه اراده و ابتکار و عقل نباید مقهور (یک مشت سنگ و یخ) گردد. و بالاخره اینکه انسان باید نشان دهد که از این توده‌ی جاندار پوست و گوشت و استخوان چه معجزه‌هایی به وقوع می‌پیوندد و اراده بشر تا کجا می تواند پیش برود و از همه مهمتر آنکه اورست نقطه‌ای دور افتاده و دست نخورده و مرتفع‌ترین نقاط روی زمین است. باید دید ساختمان این کوه چگونه است؟ آیا گیاه در آن می‌روید؟ در ارتفاع زیاد آن آیا موجودی می تواند زندگی کند؟ آیا انسان از لحاظ تنفس و فشار هوا در روی این کوهستان دچار مضیقه نخواهد شد؟ تا چه ارتفاعی می‌تو‌اند به‌طور عادی زندگی کند؟ از آنجا بالاتر چگونه باید زیست نماید؟

بنابراین می بینیم که در پاسخ (پاسخ کوچک) مالوری معانی بزرگی نهفته است و از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۵۳ یعنی دورانی که بشر برای کشف و فتح اورست رنج می برد همه اش سعی داشته که به‌این پرسش ها پاسخ دهد زیرا تا موقعی که جواب یکایک آنها را نمی یافت نمی توانست سر تیز و برف یخ زده ی قله ی آن کوه را لگدمال خویش سازد.

اگر امروز به سازمان اولین هیئت که در ۱۹۲۱ به اورست رفت بنگریم خیلی ابتدایی و خنده آور بنظر می رسد. آنها تقریباً با لباس و وسائل عادی به کوه رفتند ولی به تدریج تجربیات پر ارزش هر هیئت در دسترس (جنرال سرجان هونت) با چه دستگاه منظمی عازم اورست شده و فاتح می شود و به یکی از آرزوهای دیرینه بشر جامه عمل می پوشاند.

کتاب ( پیروزی بر اورست) را زا آن رو ترجمه و تألیف نمودم که دیدم تا کنون در هیچ یک از حوادث دنیائی اراده بشر تا این حد تجلی نکرده و معجزه نشان نداده است. سرسختی شگفت آور و مداومی که در این راه نشان داده شده نمونه است، در این باره بشر آنقدر تلاش کرده و رنج برده که داستان کشف قطبهای شمال و جنوب را کاملاً تحت الشعاع قرار داده است زیرا این دو قطب در نخستین حمله ها در مقابل بشر سر تسلیم فرود آوردند در حالیکه در اورست ده هیئت انگلیسی و یک هیئت سوئیس و سه حادثه جوی عجیب (منفرداً) د رمدت سی و دو سال کوشش کردند و رنج بردند و چندین زخمی و کشته دادند تا به نتیجه رسیدند و از این رو مردم دنیا اتفاق عقیده دارند که د ربین همه ی حوادث جهان اورست (بزرگترین حادثه)بوده است

از این جهت به چاپ این کتاب پرداختم که آنرا برای افراد غیر کوهنورد یک داستان جالب حقیقی زنده و برای کوهنوردان یک درس مفید و بزرگ شناختم. آنچه در این کتاب کوهنوردان به خصوص باید خیلی به آن توجه نمایند طرز سازمان دادن کارها مربوط به یک مسافر دور و دراز و سخت ، چگونگی مقابله با حوادث طبیعی است ‌و صبر و اراده و پشتکار است که برای صعود به قله این کوه به کار رفته است. و بالاخره حس فداکاری و از خود گذشتگی واقعاً شگفت آوری است که یکایک افراد هیئت از خود نشان می دهند.

شوخی نیست که چهارصد نفر کار می کنند و تا ارتفاع ۸۵۰۰ متر تلاش می نمایند و عده ای از انها حتی جان خود را می دهند برای اینکه فقط دونفر  به قله برسند، یعنی ۳۸۸ نفر زحمت می کشند ، همه گذشت می کنند ، شاید همه آنها هم برای تحصیل پیروزی نهایی شایستگی داشته باشند ولی از این افتخار هم می گذرند و کاملاً نفع خود را فدای نفع همه می کنند تا تنها دو نفر رفیق‌شان به هدف برسند و تا مشکلی حل شود.

اینجا هست که می بینیم موضوع اورست تنها بار بردن تا ارتفاع ۸۵۰۰ متر ، نفس نفس زدن ، از سرما منجمد شدن ، جان دادن و بالاخره فقط صعود به قله آن نیست بلکه از نظر معنوی نیز درس واقعاً بزرگی است و از این رو خواندن ان برای همه کس اگر چه از نظر کوهنوردی هم نفعی نداشته باشد سودمند است و من اطمینان دارم که خواننده هر نوع اخلاق و روحیه ای که داشته باشد ضمن خواندن این کتاب بارها دچار تأثر و هیجانات شدید روحی خواهد شد و پس از اتمام آن چشمها را بر هم گذارده ابتدا تمام صحنه های صعود به اورست را همچون فیلم از برابر نظر خواهد گذرانید و آنگاه بر اراده و فداکاری همه افرادی که در این حادثه بزرگ شرکت داشته اند درود خواهد فرستاد و سرانجام پیش خود تصمیم خواهد گرفت که مانند آنها در تمام مراحل زندگی خویش از خود بردباری و شکیبایی نشان داده و در دنبال کردن مقصود آنقدر پا فشاری نماید تا شاهد پیروزی را در آغوش گیرد.

تلخ و درد ناک


در هواپیما می چرخیدیم و ماچو بازی می کردیم؛ حتی با هم شعر می خواندیم. ناگهان یکی از بچه ها از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت: «هواپیما خیلی به کوه ها نزدیک نیست؟»
خلبان اشتباه بزرگی کرد، او به سمت شمال چرخید و شروع به فرود آمدن کرد، در حالی که هنوز در ارتفاعات آند بودیم. ناگهان شروع به صعود کردیم، هواپیما تقریبا عمودی شده بود، نهایتا هواپیما استال کرد. به بخشی از کوه ها برخورد کردیم، با نیروی عظیمی به جلو پرتاب شدم و ضربه خیلی محکمی به سرم خورد. فکر کردم که مرده ام، صندلی ام را چنگ زدم و شروع به خواندن دعا کردم. یکی فریاد می زد: "خدایا! کمک کن! کمکم کن!" بدترین کابوسی بود که می توانید تصور کنید. دیگری فریاد می زد: "کور شده ام!" وقتی سرش را برگرداند، دیدم که مغزش به بیرون ریخته و تکه ای آهن به شکمش فرو رفته است.  
 
 15 هزار پا بالاتر از سطح دریا بودیم و دما ده درجه زیر صفر بود. وقتی بهمن بر سرمان فرود آمد، تقریبا تسلیم شده بودم اما یکی از بچه ها گفت: "روبرتو، چقدر خوش شانس هستی که می توانی به جای همه ما راه بروی." حرف او مثل تزریق شجاعت در قلبم بود. پاهای او از کار افتاده بودند اما من می توانستم راه بروم. باید به جای فکر کردن درباره خودم، به گروه می اندیشیدم.
به پتو نیاز داشتیم، پارچه های صندلی ها را پوشیدیم که از پشم بودند.  همه چمدان ها را پشت بدنه (قسمت کنده شده بنده) قرار دادیم تا هوای سرد به داخل هواپیما وارد نشود. با استفاده از صفحه پلاستیکی داخل اتاقک خلبان، برای خودمان عینک دودی درست کردیم. از قسمت پایین صندلی ها به عنوان کفش های برفی استفاده  و استخوان مرده ها را تبدیل به بانوج می کردیم.
 
دکتر کانسا
 
هر کس وظیفه ای داشت، چون من دانشجوی پزشکی بودم، وظیفه ام درمان مجروحان بود. باید شمار کشتگان را نیز نگه می داشتم. برف را ذوب می کردیم تا آب داشته باشیم. در کفش های راگبیمان گوشت می گذاشتیم و سفر می کردیم. در توپ های راگبی ادرار می کردیم زیرا اگر می خواستیم این کار را بیرون انجام دهیم، ادرارمان یخ می زد. وقتی در حال مرگ هستید، خیلی باهوش می شوید. زنده ماندیم زیرا یک تیم بودیم و توانستیم از کوه ها بیرون بیاییم.
 
آدم خواری مال موقعی است که کسی را بکشید و بخورید اما کار ما بیشتر آنتروپوفاژی بود. این بحث را 40 سال است که انجام می دهم. برایم مهم نیست، باید بدن مرده ها را می خوردیم و راه دیگری نداشتیم. گوشتشان پروتئین و چربی داشت، ما به این مواد نیاز داشتم، گوشتشان مثل گوشت گاو بود. چون تجربه کارهای پزشکی داشتم، بریدن اولین گوشت، برایم راحت تر بود. باور کردن این موضوع از لحاظ فکری تنها یک مرحله از ماجرا را حل می کرد، مرحله بعدی انجام دادنش بود. بسیار سخت است، دهنت باز نمی شود زیرا حس بدبختی داری.
اوایل فکر می کردم که این کارمان توهین به کرامت اجساد است اما بعدا اندیشیدم که اگر خودم بمیرم، از اینکه جسدم توانسته است دیگران را زنده نگه دارد مفتخر خواهم بود. به نظرم خوردن آن ها، تنها از لحاظ فیزیکی باعث وارد شدن وجودشان به من نمی شد، روح آن ها به بدن من می آمد. با هم پیمان بستیم که اگر بمیریم، دیگران می توانند بدنمان را بخورند. دیگران همیشه می گویند که ما زنده ماندیم چون بدن دوستانمان را خوردیم اما این سخت ترین بخش کار نبود. یک شب بعد از بهمن، می ترسیدیم که نکند زیر برف ها دفن شویم، غلبه بر این ترس، سخت تر از خوردن گوشت انسان ها است.
در ارتفاع بالا، بدن به شدت نیازمند جذب کالری است. خیلی گرسنه بودیم، هیچ امیدی برای یافتن غذا نداشتیم. کم کم گرسنگیمان شدیدتر شد و تلاش داشتیم تا هر چیزی را بخوریم. بارها هواپیما را گشتیم تا شاید لقمه غذایی بیابیم. تلاش کردیم که چرم صندلی ها را بخوریم اما مواد شیمیایی درون آن ها بیشتر برای ما ضرر داشت تا فایده. دوباره سعی کردیم تا کوسن صندلی ها را بخوریم اما آن ها غیرقابل هضم بودند؛ حتی می خواستیم لباس های تنمان را بخوریم. آنجا هیچ چیزی به جز آلومینیوم، پلاستیک، یخ و سنگ نبود.
هیچگاه اولین باری که گوشت مرده ها را خوردیم فراموش نمی کنم؛ نه روز از سانحه می گذشت. گوشت ها را به قطعات نازکی تقسیم کردیم و روی آهن گذاشتیم. همه ما بالاخره از این گوشت خوردیم. هر کس به موقع، تصمیمش را گرفت. بلافاصله بعد از اینکه گوشت را می خوردیم، پل های پشت سرمان خراب می شد. با بی گناهی و پاکی خداحافظی کردیم.
 
دو لحظه اساسی را در آن دوران تجربه کردم؛ اولی وقتی بود که ماه را بالای سرم می دیدم، خیلی نزدیک بود، فکر کردم می توانم لمسش کنم؛ مادربزرگم را در آن ماه دیدم. در روز ششم، بارش برف تمام شد و همه آب و چمن ها را دیدم، مانند یک هتل پنج ستاره بود، هر چقدر دلمان می خواست می توانستیم آب بنوشیم. یک مارمولک به من خیره شده بود، انگار داشت می گفت: "اینجا چه کار می کنی؟ چرا نمرده ای؟"
 
فاجعه آند
 
اولین کاری که بعد از رسیدن به اروگوئه کردم، دیدن والدین قربانیان بود. حس می کردم وظیفه دارم که به آن ها بگویم چه شد. برای آن ها مهم نبود که بدن فرزندانشان را خوردیم، برای آن ها زندگی، مهم بود. نامه های دوستان مان را به مادران شان دادیم و به آن ها گفتیم که حمایت دوستان مان برایم چقدر مهم بود.
هر سال در روز 22 دسامبر، دور هم جمع می شویم و هر ساله بازی راگبی‌ای برای زنده نگه داشتن یاد قربانیان در کشور شیلی برگزار می شود. فرزندانم می خواهند با خواهرزاده و برادرزاده های قربانیان به مدرسه بروند و همین کارها حال مرا خیلی بهتر کرد؛ خیلی بهتر از مراجعه به روانپزشک بود. افتخار می کنیم که خودمان درمان یافتیم؛ یادتان باشد ما کسی را نکشتیم، تنها زنده ماندیم
 
پرواز شماره 571 نیروی هوایی اروگوئه - روبرتو کانسا - ناندو پارادو

کمک خلبان قبل از سقوط، گفته بود که آن ها منطقه کوریچو را رد کرده اند، (که ادعایی کاملا غلط بود و هواپیما در شرق آند قرار داشت.) به همین دلیل گروه باور داشتند که راه زیادی تا رسیدن به شیلی ندارند. هتل متروکه ای در شرق محل سقوط هواپیما قرار داشت و بازماندگان با 29 کیلومتر راهپیمایی می توانستند به این هتل برسند تا حداقل سرپناهی مستحکم داشته باشند. طی نمودن این مسافت، حدود 1 الی 2 دو روز طول کشید .
 
بعد از چند ساعت حرکت به سمت شرق، گروه به دم کنده شده هواپیما رسید. دم و وسایل درون آن سالم بود، پارادو و کانسا می گویند که در قسمت پشتی هواپیما، شکلات، سیگار، لباس های تمیز و حتی کتاب های کامیک پیدا کردند. صبح فردا، گروه دوباره شروع به حرکت کرد اما آن ها تا سر حد یخ زدگی پیش رفتند و در نهایت تصمیم گرفتند که چند باتری را که در دم هواپیما پیدا کرده بودند بردارند و به مقر بازماندگان برگردند تا با استفاده از باتری ها، رادیوی شان را روشن و پیغام کمک ارسال کنند.
 
پرواز شماره 571 - آدم خواری
 
یک باربر به نام سرخیو کاتالان، صدای گروه را شنید و این موضوع را با دوستانش در میان گذاشت. یکی از باربران گفت که چند هفته پیش پدر کارلوس پاز، در کوهستان به دنبال پسرش می گشته . باربران باور نمی کردند که بعد از گذشت این همه مدت، کسی زنده مانده باشد. روز بعد کاتالان همراه با چند تکه نان، به رود بازگشت و دو مرد را در سمت دیگر رود دید. کاتالان برای آن ها نان پرت کرد و آن دو مرد، که پارادو و کانسا بودند، بلافاصله آن نان را خوردند. پارادو متنی را درباره سقوط هواپیما نوشت و اعلام کرد که افراد زیادی به کمک نیاز دارند، او کاغذ را به سنگی گره زد و به آن سمت رود فرستاد. کاتالان خیلی سریع مسئولین را در جریان گذاشت و به یکی از دوستانش سپرد تا دو مرد آن سوی رود را به محلی امن منتقل کند.
 
صبح فردا، گروه تجسس سانتیاگو را ترک کرد و برای نجات بازماندگان عازم شد. ناندو پارادو، سوار بر هلیکوپتر شد تا خلبان را به طرف لاشه هواپیما راهنمایی کند. در روز سیزدهم اکتبر، رسانه های دنیا، خبر یافتن بازماندگان را منتشر کردند و خبرنگاران زیادی به شیلی آمدند تا پارادو و کانسا را ببینند و با آن ها مصاحبه کنند. جالب است بدانید پارادو، در طول سفر، 44 کیلوگرم وزن کم کرد!

اولین کتاب درباره این ماجرا به نام "زنده ماندن" در سال 1973 توسط کلی بلیر نوشته شد. یک سال بعد، پیرس پائول، کتاب دیگری به نام "زنده: داستان بازماندگان آند" نوشت؛ هر دو کتاب به موفقیت های بسیار زیادی دست یافتند. ناندو پارادو هم کتاب دیگری به نام "معجزه آند: 72 روز در کوهستان و سفر طولانی من به خانه" را منتشر کردند.
 
رنه کاردونا، در سال 1976 فیلمی با نام "زنده ماندن" پیرامون فاجعه آند ساخت. معروف ترین فیلم در این باره، فیلم "زنده"، تولید سال 1993 است؛ فیلمی ساخته فرانک مارشال که از روی کتاب پیرس پائول ساخت شده بود. فیلم ها و مستندهای متعدد دیگری در این باره ساخته شده و یا در حال ساخته شدن است.
 
ناندو پارادو در حال حاضر سخنوری حرفه ای است که با شرکت HSM، همکاری می کند؛ او در سال 2010، به عنوان بهترین سخنور دنیا انتخاب شد. روبرتو کانسا هم از بهترین پزشکان کشور اروگوئه محسوب می شود و سخنران انگیزشی شرکت های بزرگی مانند کوکاکولا یا جنرال موتوز نیز هست.
 

ناندو پارادو - روبرتو کانسا

روبرتو کانسا و سرخیو کاتالان در سال 2002

منبع: «تابناک»

کوه نوشت

«فاطمه بصروی» روزچهارشنبه در گفت وگو با خبرنگار ایرنا مدعی شد: کمال احرام بافیان ( دامادش) روز 15 بهمن ماه در قله پرسون لواسانات زیر بهمن گیرافتاده است ... «بصروی» با انتقاد ازمسئولان هلال احمر گفت: تنها سه روز به جستجو برای یافتن دامادم پرداختند و دیگرهیچ جستجوی برای یافتن وی انجام نشده است! ... وی ازمسئولان هلال احمر خواست دوباره جستجو را برای یافتن وی آغاز کنند!

وی افزود: دامادم که 10 سال بصورت حرفه ای کوهنوردی می کند، ساکن قزوین است به همراه سه دوستش به ارتفاعات لواسانات صعود ولی گرفتار بهمن شدند؛ دو نفر از این افراد توانستند نجات پیدا کنند و در ادامه جستجوها جسد یک نفر کوهنورد دیگر پیدا شد اما بعد از گذشت 20 روزهیچ خبری از دامادم نیست و مسئولان هلال احمر فعالیتی برای یافتن وی انجام نمی دهند.

مدیرعامل جمعیت هلال احمراستان تهران با بیان اینکه متوجه شرایط روحی و احساسی این خانواده هستیم، گفت: تیم امداد و نجات هلال احمر پس از اعلام حادثه به آن منطقه اعزام و عملیات جستحو را آغاز کردند.

«حسین کتابدار» با اشاره به اینکه پس از آن یک بالگرد به عملیات جستجو پرداخت که موفق به یافتن این کوهنورد نشد، افزود: البته پس از آن عملیات نجات را به وسیله یک تیم متشکل از کوهنوردان محلی ، اعضای فدراسیون کوهنوردی به منطقه اعزام کردیم که حاصلی نداشت.

وی اظهارکرد: براساس نظرستاد بحران به دلیل خطرناک بودن منطقه و احتمال دادن امدادگران و نجات گران ادامه عملیات متوقف شد.

وی با بیان اینکه حجم برف و بهمن دراین منطقه به 15 متر می رسد، گفت: با مشورتی که با دیگر کوهنوردان حرفه ای انجام شد به این نتیجه رسیدیم ادامه عملیات درشرایط کنونی خطرناک است.

کتابدار تاکید کرد: البته به محض بهبودی شرایط آب و هوا عملیات جستجو برای یافتن این کوهنورد را ادامه خواهیم داد. کوهنورد اهل استان قزوین روز جمعه در ارتفاعات پرسون لواسانات گرفتار بهمن شدند که در پی آن دو کوهنورد مفقود و دو نفر دیگر نجات یافتند.
تلاش برای یافتن دو کوهنورد مفقود شده ادامه داشت تا اینکه عصر نوزدهم بهمن ماه پیکر یکی از آنان پیدا شد. قله پرسون سه هزار و 150 متر ارتفاع دارد و در شمال دشت هویج روستای افجه لواسانات واقع شده است.

خبرنگار: سمانه زین العابدین * حسین فتح الهی

کوه نوشت

صعود عاشقانه

زندگی > مهارت‌ها - همشهری دو - حسین زندی:
علی بیات متولد ۱۳۵۰در همدان است. او فارغ‌التحصیل رشته اقتصاد و درحال حاضر دانشجوی ارشد EMBA است.

 او به‌عنوان كارمند يكي از نهادهاي دولتي مشغول فعاليت است و 19سال سابقه كار دارد. بيات يك كوهنورد حرفه‌اي است و تاكنون 337 بار قله الوند را صعود كرده است. وي ركورددار صعود به الوند است.

  • عشق به كوه و كوهنوردي

همدان شهر كوهنوردي است و سابقه ديرينه‌اي در اين رشته دارد، به‌نحوي كه همدان را از ديرباز به‌عنوان قطب كوهنوردي كشور مي‌شناسند. ما اين حسن شهرت را مرهون كوهستان زيباي الوند مي‌دانيم. من هم همانند بسياري در ابتدا و تا سال‌ها با هدف تفريح و ورزش و لذت‌جويي وارد طبيعت مي‌شدم و البته اكنون هم با همين هدف پيش مي‌روم، البته با ديد بهتر و براي صيانت از محيط‌‌زيست. در سال‌هاي اخير سعي كرده‌ام آموزش خودم را با علايق قبلي تلفيق كنم تا براي انتقال آموخته‌ها از استادان خودم نسبت به ديگران نيز گام بردارم.

اگر كمي به گذشته و دهه‌هاي قبل برگرديم هيچ‌گاه شب‌ماني در كيوارستان را در دهه60 فراموش نمي‌كنم و شايد همان لذت شب‌ماني در كوهستان بود كه در جواني مرا به الوند كشاند و باعث شد. از بين تمام ورزش‌ها به كوهنوردي رو بياورم.

اولين بار در ماه‌هاي ابتدايي جنگ بود كه از طريق كتابخانه محله، ما را براي شب‌ماني به كيوارستان بردند. كمي تئاتر، پانتوميم و سينه‌خيز آموزش دادند كه بعدها تعدادي از همان بچه‌ها كه سنشان از ما بيشتر بود، در دفاع از كشور به درجه شهادت نايل شدند. بعدها خودم با دنباله‌روي كوهنوردان تا ميدان ميشان مي‌رفتم و هيچ‌وقت نمي‌دانستم قله كجاست. نخستين باري كه به تخت نادر رفتم را فراموش نمي‌كنم؛ علت اين امر هم اين بود كه آن موقع يا كوهنوردان راهنمايي خوبي براي من انجام نمي‌دادند و يا من دنبال كسب اطلاعات نبودم.

  • رفقايي در كسوت استاد

هميشه همدان را به‌عنوان دارنده رتبه در كوهنوردي مي‌شناختم و دورادور اخبار كوه و كوهنوردان قديمي و هيماليانوردان را پيگيري مي‌كردم، شناختي هم از كوهستان الوند نداشتم و فقط مطالعه داشتم تا اينكه با دوستان به بسياري از جاها قدم گذاشتم. در روزي از روزها كه از ميشان برمي‌گشتم با گروهي از پيشكسوتان مواجه شدم كه عازم پناهگاه ميشان بودند و با آنها مجددا برگشتم. در آنجا بود كه با اكثر پيشكسوتان و قدما آشنا شدم و سعي كردم همواره احترامشان را داشته باشم و در حال حاضر خرسندم كه ارتباط متقابل ارزشمندي بين ما وجود دارد. خاطراتي كه از اين بزرگواران دارم در قالب صعودهايي است كه در معيت آنان بودم و همواره سعي كردم با مطالعه رفتار آنان، فرصت را غنيمت شمرده و در پي شاگردي باشم.

نگاه من در كوهنوردي نوعي فرار به جلو است، بدين معنا كه در كوهنوردي مي‌توان فارغ از مشغله‌هاي روزانه و رقابت‌هاي مادي و پست و مقام، خود را در دل طبيعت ديد و همانگونه كه مي‌گويند «سواره تمامي غم‌هايش را به فراموشي مي‌سپارد تا وقتي كه پياده شود»، كوهنوردي هم از اين قاعده مستثني نيست. نفس ديدن طبيعت، آن هم طبيعت زيبا و چهارفصل الوند آدمي را دچار تخليه‌هاي روحي مي‌كند كه كاركرد آن را مي‌توان در حضور پرانرژي در جامعه شاهد بود.

اگرچه در حال حاضر و با گران‌شدن هزينه‌هاي هيماليانوردي نمي‌توان به كسب مقام‌هاي آسيايي و جهاني انديشيد اما هستند كساني كه در اين راستا براي كشور افتخارآفريني مي‌كنند و با هزينه‌هاي جاني و مالي شخصي در اين راستا گام برمي‌دارند اما من هيچ‌وقت به اين سمت نرفتم كه دليل آن شايد فقدان يك راهنماي خوب در عرصه ورزش كوهنوردي‌ام بود.

  • از مبتدي تا پيشرفته

همانگونه كه گفتم در حال حاضر به‌دنبال ورزش، لذت و فراگيري و انتقال مطالب آموزشي هستم كه در همين راستا و با احترام به تك‌تك استادان، موفق به اخذ مدرك مربيگري و مدرسي از فدراسيون كوهنوردي شده‌ام. همچنين دوره كامل «راهنمايان كوهستان» و «راهنمايان طبيعت» را در تهران پشت سر گذاشتم تا در اين حيطه نيز بتوانم گام مثبتي براي معرفي كوهستان و طبيعت برداشته باشم. از 10سال پيش نيز با وبلاگي درخصوص ورزش كوهنوردي سعي كرده‌ام در امور فرهنگي، محيط‌زيست و ارائه مطالب آموزشي و تصاوير زيباي كوهستان كاري كرده باشم.

  • الوند را به دنيا مي‌شناسانم

سال‌ها پيش در يك كشور عربي داخل يك رستوان به نام مطعم الالوند شدم. از صاحبش پرسيدم مي‌داني الوند كجاست؟ گفت: نه. در اينترنت جست‌و‌جو كردم و ديدم به جاي الوند عكس سيروس الوند را آورد و كمترين اطلاعات و تصاوير را از كوه الوند داد، آن موقع بود كه تصميم گرفتم آنقدر عكس از الوند در اينترنت و شبكه‌ها منتشر كنم كه وقتي اسم الوند مي‌آيد تا چندده صفحه عكس و رخسار زيباي اين كوه باشد؛ چرا كه الوند فقط يك جغرافيا و پستي و بلندي‌هاي طبيعي زمين نيست؛ الوند زادگاه تاريخ و تمدن ايران زمين و تأثيرگذار در تاريخ جهان به واسطه وجود تمدن مادها و شهر هگمتانه است. برخلاف آنان‌كه به نام گردشگري هر روز الوند را تخريب و به نابودي مي‌كشند و به گزافه مدعي‌اند «الوند هيچ است»، «الوند همه‌‌چيز است» و هر كس به قدر فهم و دانش خود آن‌ را به بزرگي مي‌شناسد كه نبايد از اين امر غافل شد. آري الوند تقدس خاص خود را دارد؛ به‌خاطر بهشت آبش، حوض‌نبي و غار عابدش.شايد همين بهانه‌اي باشد كه بگويم سال‌هاي سال است كه به الوند مي‌روم و تاكنون و براساس آنچه از سال82 مي‌نويسم، 337بار به الوند صعود كرده‌ام كه نيمي از آن را با خوشحالي و نيمي را با بدحالي سپري كرده‌ام، به اين مفهوم كه قبلا هر وقت دلم مي‌گرفت به الوند مي‌رفتم و حالا هر وقت به الوند مي‌روم دلم مي‌گيرد. دليل آن هم به عينه و با چشم غيرمسلح آشكار است؛ تخريب گنجنامه، تخريب ميشان، حجم انبوه زباله، جاده كشي در جاي‌جاي كوهستان الوند و ده‌ها مورد ديگر. متأسفانه با غفلت صورت گرفته، شاهد كوه‌خواري‌هاي كلان در گنجنامه و الوند هستيم كه هيچ مرجعي پاسخگو و مانع آن نيست.

به هرحال اميدواريم قدردان الوندي باشيم كه دردانه و يگانه است و اجازه تخريب بيش از اين را ندهيم كه جاي بحثش اينجا نيست. الوند را بيش از همه كوه‌ها دوست دارم و اين تنها ميل من نيست. جايگاه الوند، چنان رفيع است كه نه‌تنها در ادبيات و اشعار، بلكه در برنامه‌هاي ورزشي همه كوهنوردان ايران جايگاه خاصي دارد به‌نحوي كه خيلي‌ها هر ساله به آن صعود مي‌كنند. الوند يك زندگي است؛ الوند عشق است؛ الوند نشان زيباي خالق است و اصلا خود آيت او است؛ نهرهاي جاري‌اش، زمستان پربرفش، آب و هواي دلپذيرش، قلل و چكادهاي دلربايش، پناهگاه‌هاي خاطره‌انگيزش، و شهري به درازاي تاريخ. الوند فقط چيزي براي دوست نداشتن نيست؛ الوند هستي مردمان الوند نشين است.

  • از مانع تا فرصت

هر جامعه‌اي در ذات خود گرفتار برخي خلل‌هاي اجتماعي است كه در عرصه ورزش هم از اين امر مستثني نيستيم و همواره منم‌منم‌هايي وجود دارد كه وقتي اين به ماشدن ختم شود اختلافات رخت برمي‌بندد. در دنياي كوهنوردي هم معدود اختلافات ناچيز اما سازنده‌اي وجود داشته كه از ديرزمان تا حال تداوم داشته و گرچه گاهي مانع به‌حساب مي‌آيد اما مي‌توان به‌عنوان يك فرصت به آن نگاه كرد و با ناديده گرفتن برخي، به سوي تعالي گام برداشت، البته اين بدان معنا نيست كه همه‌‌چيز گل و بلبل است و اتفاقا كوهنوردي همدان بيشترين آسيب را از محل همين اختلافات به‌خود ديده كه اميد است اين نيز حل شود. اما اينگونه نيست كه ما شاهد حركات جمعي نباشيم؛ چراكه تاريخچه كوهنوردي شهر گواه موفقيت‌هاي بي‌شماري است كه اوج آن صعود به قلل هيماليا از جمله اورست است كه همداني‌ها همواره پاي ثابت كار بوده‌اند؛ از شناسايي منطقه هيماليا در دهه50 شمسي گرفته تا دهه 70و 80 و... در اين بين نبايد افتخارآفريني سنگنوردان را در دهه‌هاي پيش با حداقل امكانات فراموش كرد. كوهنوردي امروز همدان درگير گذر از يك دوره افول است كه به هر دليلي سال‌هاست بدان مبتلاست. فارغ از قضاوت و نقش افراد، اميدواريم به سمتي حركت كنيم كه با امكانات موجود كه خيلي بيش از قبل است موفقيت‌هاي بيشتري را شاهد باشيم. البته نبايد مشكلات اعتباري اداره كل ورزش و به تبع آن هيأت‌ها را ناديده گرفت. از طرفي محدوديت موجود در صعودهاي برون مرزي به واسطه هزينه‌هاي بالاي آن، باعث سلب انگيزه شده، كه به‌رغم ظرفيت‌هاي ارزشمند كوهنوردان همدان شاهد كارهاي جدي در خارج از كشور نيستيم اما در عرصه داخلي گاهي برنامه‌هاي خوبي اجرا مي‌شود. ناگفته نماند در عرصه داخلي نيز فرصت‌هاي خوبي براي عرض اندام است كه چند سالي است مورد اقبال واقع شده است.

  • روزهاي باقيمانده

«همه كوه‌ها زيبايي‌هاي خاص خود را دارند. از چهل‌چشمه با بهشتي از گل‌هاي رنگارنگش، دماوند سترگ با آن همه غرورش كه خود را از همه كوه‌ها جدا ديده، از سبلان پرمهر با اشك زلال قله‌اش، تفتان پرمهر با مردمان سختكوش و مهمان‌نوازش، دنا و قاش مستان با عشاير پررمه‌اش، بيستون با تمام مهرورزي عاشقانه‌اش و همه و همه خواستني‌اند. آنكه خشك است يك نوع زيبايي و سختي در خود دارد و آنكه چون الوند هزار چشمه است نوعي ديگر...و من همه را دوست دارم و الوند را بيشتر.درخصوص اينكه كدام قلل را دوست دارم صعود كنم بديهي است كه بسياري از قلل را، اما وقت و فرصت كافي به واسطه شغل اداري ندارم. همت عالي و عوامل ديگر در اين امر دخيل است. همين جمعه بود... راهي الوند بودم، برف خوبي باريده بود...تا تخت نادر رفتم و برگشتم. چون كولاك بود و دوست نداشتم با رفتارم براي ديگران زحمت و براي خودم خطر ايجاد كنم. گاهي ما فراموش مي‌كنيم كه متعلق به‌خودمان نيستيم؛ متعلق به جامعه‌ايم؛ متعلق به دوستان و خانواده‌ايم و با رفتار نابخردانه خود نبايد براي ديگران اسباب‌زحمت و براي اجتماع مايه اندوه باشيم. فراموش نمي‌كنم كه چگونه برخي حوادث باعث اندوه جمعي شد كه نمونه آن حادثه بهمن پيست اسكي بود كه فارغ از نقش و جايگاه برخي در بروز آن، بسياري را درگير كرد.

  • كوله هاي خالي

متأسفانه گاهي خود من هم با نفراتي مواجه مي‌شوم كه نه كفش مناسب و نه پوشاك مناسب زمستاني دارند و قصد صعود قله مي‌كنند. نيت راهنمايي آنها را دارم اما دريغ از پذيرش. با غرور تمام مقابلم مي‌ايستند و عرض‌اندام مي‌كنند. كوهستان قوانين خود را دارد و پست و مقام و هيكل تنومند نمي‌شناسد. به آني ممكن است تمام غرور آدم را دفن كند. لذا پيشنهاد مي‌كنم همواره به آموزش توجه كافي شود تا از بلايا به دور باشيم.

بگذاريد خاطره‌اي بگويم؛ روزي در مغازه دوستم كه لوازم كوهنوردي مي‌فروخت بودم. جواني وارد شد و كوله‌اي با برند خوب و با هزينه بالا خريد. بعد ديدم با دوستش تماس گرفت و صحبت از رواني كار و صعود به قلل كرد. از او پرسيدم تا حالا كجاها صعود كرده‌اي؟ و فهميدم كه بي‌تجربه است. كوله‌اش را گرفتم و حجم داخلي آن را نشان دادم و گفتم چه مي‌بيني؟ گفت هيچ. گفتم داخل اين را بايد با تجربه‌اي كه طي ده‌ها سال مي‌آموزي پر كني و غرور در آن نبايد جايي داشته باشد.